هیچکس ...
در برابر قدرت لایزال الهی
نويسندگان

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت.

از چوپانی در آن حوالی پرسید :

چه کسی بر مرده‌های شما نماز می‌خواند؟

چوپان گفت : ما شخص خاصی را برای این کار نداریم ؛

خودم نماز آنها را می‌خوانم !!

مرد گفت:  خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان !

چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله‌ای زمزمه کرد

و گفت : " نمازش تمام شد ! "

مرد که تعجب کرده بود گفت : این چه نمازی بود؟

چوپان گفت : بهتر از این بلد نبودم.

مرد از روی ناچاری جنازه پدر را دفن کرد و رفت.

شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.

از پدر پرسید: چه شد که اینگونه راحت و آسوده‌ای؟


پدرش گفت : هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم.

مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست

تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت : " وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خدا برقرار شد،

با خدا گفتم : خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود،

یک گوسفند برایش زمین می‌زدم.

حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می‌کنی؟ "

به نام خدای آن چوپان

گاهی دعای یک دل صاف، از صد نماز یک دل پُــر آشوب بهتر است ...

[ ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حسن بیات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

درون قلب من با ولای او غوغاست / هر آنچه جلوه کند ، یار من از آن زیباست / گروه خون مرا گر ز من پرسند / گروه خون من یاعلی و یازهراست
صفحات اختصاصی
امکانات وب